پیدا





39....

درخواست حذف اطلاعات

امروز دومین کوهی بود که تنهایی رفتم دو هفته پیش که برای بار اول رفتم به حدی بهم خوش گذشت که به هر میگفتم تنها رفتم و کلی بهم خوش گذشته باورشون نمیشد این بار یکم فرق داشت میخواستم بالاتر از دفعه قبل برم از سفره خونه ها گذشتمو به مسیر کوه رسیدم همه جا شکل هم بود مونده بودم از کدوم طرف برم مسیر و بلد نبودم و از طرفی کوه خلوت بود هرکی هم داشت یه وری میرفت نمیدوستم دنبال کی برم .. حدود دویست متر قبل یه اقای رو دیدم که بهم خسته نباشید گفته بود دیدم داره سمتم میاد شروع کرد سوال پرسیدن مونده بودم برگردم پایین یا برم بالا مسیر رو هم که بلد نبودم اقاهه بهم گفت بیا یه مسیری با هم بریم ... اول یکم با شک نگاهش با خودم گفتم کوه خلوت منم تنها نکنه قصدی داره؟ نگاش دیدم چیزی دستگیرم نمیشه از قیافش چون یه عادت بدی همیشه دارم به احساسی که از ادم ها میگیرم همیشه اعتماد میکنم اما این اقا هیچ حسی به من نمیداد با خودم گفتم بذار یکم بریم بالا ببینم اصلا چی هست نهایت یکم جلوتر برمیگردم ... رفتیم بالا اونم شروع کرد حرف زدن من همچنان ح شکاکی رو داشتم با تعجب نگاش می ... تو دلم میگفتم چقدر حرف میزنه و سوال میپرسه ... یکم جلوتر رفتیم بهش گفتم من خیلی خسته شدم میشه برگردیم گفت بیا یکم بریم جلوتر اونجا رو نگاه کن چند نفر ایستادن اونجا یه دور برگردون هست میشه از اونجا برگشت ... همین که دیدیم چند نفر ایستادن دلم قرص شد گفتم بریم ... منو تا چشمه برد گفت اینجا اب معدنی داره قمقمه تو پرکن دیدم چند نفر دارن از اون اب میخورن گفتم منم پر کنم ... ابش یخ و گوارا ... خیلی عالی بود ... جلوتر که رفتیم رسیدیدم به یه ابشار ... به هر طرف که میرفتیم برام تعریف میکرد میگفت جلوتر اسمش چیه و کجا میره ... خلاصه کم کم حس ارامش پیدا ... بعدش هم رسیدیم به پای کوه بهم گفت من هر پنجشنبه میام اگه خواستی شماره ام رو داشته باش با هم بریم گفت من دیگه پایین نمیرم ... خلاصه من برگشتم خونه اینم شد خاطره و تجربه امروز امروز هم میگم با این که تنها بودم عالی بود جای همه تون خالی